
عطرنرگسي
امروز هم مثل روزهاي ديگر اومد وكنار پنجره نشست وزل زد به درورودي حياط.
تسيبح صلوات دريك دستش وگل خشك شده ي نرگس كه پسرش موقع رفتن به جبهه بهش داده بود دردست ديگرش بود.
اشك نمي ريخت؛ميگفت پسرش قول داده كه برگرده وگفته:مي رويم،مي جنگيم وپيروز مي شويم.
اونوقت برگردم چون نمي تونم مادرپيرم راتنها بگذارم.
سپس دست مادررابوسيدوگل نرگسي راازباغچه كنارحوض چيدوبه اوداد.
بعد يادآخرين حرفهاي خودش افتاد:پسرم من تالحظه اي كه جان داشته باشم،
منتظرت مي مونم،قول مي دم غرق در افكار خودش بود كه ناگهان زنگ درخونه رازدن.
درراباز كرد،خبر ازپسرش آورده بودن خبرشهادت.
به آسمان خيره عطرنرگس در فضاپيچيده بود.
عارفه رضواني
نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط زينب رهبر در 1395/08/28 ساعت 06:51:00 ب.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید