
جمعه ها می گذرند...
هر جمعه می گذارد و انتظار به پایان نمی رسد انتظار یک منجی ،یک آقا ،بیایید به نیت آمدنش به
یک دنیا عشق اقتداکنیم،
به تمام خوبی ها التماس کنیم وبخوانیمش ،بیایید یک دل شویم وفریاد«این ناشررایه الهدی »سردهیم وتمام دردهایمان
رافریادکنیم وتمام دلتنگی هایمان رااشک وخدا راقسم دهیم به «فلااقسم بمواقع النجوم»که گمشده ی ما رابه ماوبرماگردان.
آقای من!هر جمعه درتلالو کلمات ندبه ،چشم هایمان رامی گشاییم تا قلبمان پر از آلودگی گناه است ،پراز ریا،پر از مسلمان
نمایی،بیامولا! بیا که باز ماندگان شهادت دلتنگندوغریب ، خسته انداز سنگینی بار مسوولیت .
بیاورمق رابه شانه های خسته شان از خاک کربلا باز گردان ، بیاکه جوان ها بین کلمات گنگ در گیرند، راه را نمی بینند،
بیا که اینجا چراغی نیست تا راه رااز بیراهه بشناسیم وشیطان پارچه ی سیاه خدعه ونیرنگش رابر
فراز دل هایمان کشیده است تاعاجز ازدیدنت شویم.
بیامهدی (عج)جان!اینجا همه غریبند ،همه از خود گریخته ونامردان درزمینچه می کنند ،بیاتاخیانت ها پایان یابد ،
اینجاهمه محتاج تواند ونمی دانند !
بیاکه اینجا عقده ی دل هاگشوده نمی شود وقبر مادرت پیدانیست!
آقا هر صبح جمعه به امید تو روبه بقیع می نشینیم ،تامگر همنوای تو شویم ودعا کنیم تابیایی وبدی ها فراموش شود وخیانت ها نابود گردد،آقای من ،محبوب من !
غم هجرانت ،ریشه ی طاقتمان را سوزانده ودرخت امیدمان رابه خشکی نشانده است
پس زودتر بیا!
دخیل نگاه تو آقا
منبع :شمیم یاس صحفه 7
نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط زينب رهبر در 1395/03/06 ساعت 04:35:00 ب.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |